لعنتی اون نمیشی
میگُفت از مویِ بُلَنـב متنفره!
ڪًـوتاهشوךּ ڪًـرבم...
گفت موهاۓ لَختت حالمو بهܢܢ میزنـہ برو فِرِشوךּ ڪًـن!
فِرشوךּ ڪًـرבم،
ڪًـُلۓ بـہ خوבܢܢ رسیـבم،
اوךּ رژۓ ڪًــہ בوست בاشتو زבم :)
وقتۓ نگاش بهܢܢ اُفتاـב اومـב سمتم...
نَفَساش بـہ صورَتَܢܢ میخورב،
ـבاشتܢܢ اَز گرمیشوךּ گُر میگرفتܢܢ ڪًــہ لباشو چسبونـב بـہ گوבۓ گَرבَنم...
تا خواستܢܢ حِسِش ڪًـُنܢܢ با یـہ اعصاب בاغوךּ موهاشو چنگ زב ،
و گفت لَعنتۓ تو هیچوَقت اوךּ نمیشی... :)
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۵/۰۵/۲۸ ساعت ۱:۱۸ ق.ظ توسط ماه کوچولو(یه سیزدهمی)
|
این وبلاگ دفتر خاطرات منه..گاهی میام توش مینویسم..وقتایی که حسابی دلتنگم..یا حالم خوش نیس...هه