هاااااای رفقا

امروز ساعت8پاشدم

آزمون قلم چی داشتم

حدودای 11آزمونم تموم شد...اومدم برم برگمو بدم که سایه رو دیدم

سایه همکلاسیم بود که رفت معماری..خیلی وخ بود ندیده بودمش

حسابی باهم حرفیدیم...سایه گفت میخوام برم ترکیه...به منم گفت باش برم...ولی  من

الان نمیتونم سفر برم

هیچی دیگه کلی حرفیدیم بعد من گفتم برم خونه دیگه خداحافظی کردم وراه افتادم..از

محل آزمون تاخونمون راهی نبود

اوندفعه تو راه پاندارو دیدم...براتون تعریف کردم

امروزم خیلی دلم هواشو کرده بود...آخه خیلی وخ بود ندیده بودمش...به خدا گفتم خدا

جوبی بیا وبش بگو بیاد ببینمش

هزار تا پسر از کنارم گذشتنو پاندا نیومد

بعضیاشونم یجوری آدمو نگا میکردن که انگار چیه...انقده بدم میاد از این پسرای لش

هیز..والا با چشاشون آدمو قورت میدن

هیچی دیگه تو طول راه با خدا حرف میزدم وهی خودمو لوس میکردم ومیگفتم:خد

ا جونی خواهش میتونم بگو بیاد

نیومد...دیگه آخرای راه بودم که یهو یکی باسرعت از ورم رد شد

یگین کیــــــــــــــــــــــبود؟

خو پاندام بود...قلبم ایستاد...نفسم حبس شد...باورم نمیشد...معجزه بود به معنای

واقعی...من با خدا جونیم از این برنامه ها زیاد داشتیم ولی به این سرعت نبود

باورم نمیشد...راستش فکر نمیکردم بیاد...یعنی به این سرعت خواستمو برآورده کر

د خداجونیم؟واااااااای

عجب بنده هایی هستیما...یه ذره خداجونیمونو قبول نداریم...نمیدونیم اگه خدا بخواد همه چی ممکنه

بعد از سکته ی ناقصی که زدم راه افتادم برم

تو دلم گفتم:یعنی منو دید؟ندید؟

آخه خیلی یهویی بود...

بعدش دوباره شروع کردم مث بچه های لوس بخدا گفتم...خداجونی بش بگو یه بار دیه

بیاد من از روبرو ببینمش

داشتم میگفتم خواهش میتونم میتونم که یهو دور زدو اومد

باز قلبم اومد تو دهنم..باز شروع کرد گروپ گروپ تند تند بزنه....باز خجالت کشیدم مث

بز سرمو انداختم پایین

ولی پیش خودم گفتم بزار نگاش کنم...آخه وگرنه باز دلم براش تنگ میچد

اولش سرمو انداختم پایین

داشتم از شدت هیجان وخوشحالیو ذوق میترکیدم

شنیدین میگن فلانی تو دلش عروسیه...خخخخخ...منم تو دلم عروسی بود..تازه مهمونا

رفته بودن عروس دوماد داشتن باهم دیه قر میدادن

بالاخره سرمو آوردم بالا وبا خوشحالی نگاش کردم ولی اون....

اون اخم داشت چهرش توهم بود...انگاری عصبانی بود...تازه اصن نگامم نکرد

بادم خالی شد...پوکیدم...همه شادیم ته نشین شد...این چرا اینجوری کرد؟

ناراحت شدم...شک زده شدم...

من اینهمه ذوق کردم اونوخ پاندا....

تا به خونه میرسیدم هیچی حالیم نبود

خونه که رسیدم مامانم سیل سوالاش ریخت رو سرم

(امتحان چطور بود؟چیکار کردی؟خوب بود؟همرو جواب دادی و....)

هوووووف منم که کلافه بودم...با غیض گفتم آره مامان جون عالی بود...بعدم رفتم تو

اتاقم طبقه بالا...تارسیدن به تختم بغضم ترکید...

دلم گرفت واشکام سرازیر شد...آخه چرا همچین کرد ؟من اینهمه دوسش دارم اونوخ اوووون

بیا ماهی خانم حالا برو خودتو واس پسره تیکه تیکه کن..نگاتم نکرد...واااااااایییییییی.نـــــــــــــــــــــــnoــــــــــــه

خیلی بهم برخورد...بعد اینهمه وخ...هعی...

.خاک برسرت ماهیــــــــــــ....پسره دوست نداره

پاندا دوسم نداره.....وووووووییییی..نه نه نه

اووووووف...حالم گرفتس...یجوریم...هنوز تو شکم...نمیدونم من خیلی حساسم آخه

هعی...خدایا شکرت....خودت کمک کن...خودت پشتم باشـ...خودت پناهم باش

خودت نزار دلم بشکنه...نزاررررر